|
|
|
|
|
کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا... کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا وقتی سخنران مسجد این جمله رو گفت..حسابی رفتم تو فکر..با خودم گفتم یعنی امروزم عاشوراست و همه جا کربلا؟...وقتی دوباره به خودم اومدم روحانی داشت می گفت: اصحاب امام حسین علیه السلام هر کدوم در هنگام شهادت وقتی امام علیه السلام بالای سرشون میومدن..از امام میپرسیدن که آیا به عهدم وفا کردم ؟...بازم رفتم توفکر...عهد , وفای به عهد, دعای عهد... اشکم بی اختیار سرازیر شد...کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا...آره...امام زمان عج حسین زمانه و دعای عهد همون عهد ما با امامه...ولی خدایا آیا ما هم لیاقت شهادت در رکاب حضرت داریم یا نه؟...اشکهام همین طوری جاری بودن که باز شنیدم صدای روحانی رو که می گفت : کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا...تمام یاران امام منتظرشهادت در رکاب حضرت بودن و این منتهای آرزوشون بود ......همینه... کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا...انتظار...فرج...شهادت...اما آیا هرگز یارانی مانند یاران امام حسین علیه السلام زاده خواهند شد...کیست مرا یاری کند.... کیست مرا یاری کند... ...ای امام مهربونم ...من به قربان دل گریونت برم... ای حسین زمان ...چه دردی بالاتراز درد شهادت کودکی شش ماهه است...چه دردی بالاتر از داغ شهادت جد بزرگوارتون هست؟ چه داغی سختتر از دستا ن و گلوی بریده عموتون عباس هست؟چه دردی بالاتر از عاشوراست؟ اگه این همه درد و داغ نابودی دین خدا باعث فرج شما نشه...دیگه به چه دردی دردناک تر از اینها ظهور شما می رسه؟......
ابوعبدالله فرمود: "بازگرد و يك امشب در كار حرب مهلت طلب. باشد كه با خداى خويش سخن گويم و همه شب نماز گزارم و مغفرت جويم. و خداى سبحانه داند كه نماز را بسى دوست دارم و به خواندن كتاب او و بسيارى دعا و طلب مغفرت نيازمند باشم." عباس بازگشت و باقى آن روز و تمام آن شب را زينهار گرفت. شبانگاه، امام همه ياران را بخواند و در ميان ايشان بايستاد و بر خداى سبحانه ثنا گفت و بر رسول درود فرستاد، آنگاه فرمود: «فانى لا اعلم اصحابا اوفى ولا خير امن اصحابى ...»؛ به راستى، اصحابى ندانم وفادارتر و نيكوتر از اصحاب خويش و خاندانى نيكوكارتر و حق گزارتر از خاندان خويش. خداى سبحانه به جاى من، همگان را پاداش نيكو دهد و به راستى كه از اين گروه روزى گمان همى برم و همه شما را جواز همى دهم، كه بر شما از جانب من گناهى و ذمتى نخواهد بود. اين است شب، كه همگى را فرو گرفته فاتخذوه جملا. ياران و خويشان جمله به پاى خواستند كه: ما پس از تو، هستى نخواهيم و خداى، ما را آن روز ننمايد! آنگاه روى جانب بنىعقيل كرد و گفت: اذيت مسلم، شما را بس بود؛ جانب مدينه رويد، كه شما را جواز بود. جمله برادران و برادرزادگان و پسران او و پسران عبدالله جعفر و ساير خويشاوند او گفتند: سبحانالله! مردم چه گويند و ما خود چه خواهيم گفت؟ كه آقا و مولاى خويش بگذاشتيم و بر عموزادگان خويش غيرت نياورديم و آنها را با سيف و سنان خويش يارى نداديم؟! لا والله!هرگز چنين كارى نكنيم و البته اين عار نخريم و در خدمت ركاب تو، جان و مال خويش ببازيم و بر آنچه خداى سبحانه بخواهد، رضا دهيم.
مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: چگونه تو را باز گذاريم و در اهمال حقوق تو خداى سبحانه را چه عذر بريم؟ لا والله! تا نيزه خويش در سينههاى ايشان فرو نكنيم و تا قائمه شمشير بر دست داريم، شمشير زنيم و اگر با من سلاحى بر حرب اين گروه نباشد كه بدان جنگ جويم، سنگ بديشان در اندازم و تو را وانگذارم، تا خداى تعالى باز داند كه در حق تو غيبت رسول را پاس داشتيم. و به خداى سوگند، اگر دانم كشته شوم و زنده گردم و سوخته شوم، بدان حالت كه زنده باشم و خاكستر من بپراكنند و اين كار، هفتاد نوبت بر من آيد، از تو جدايى نگزينم، تا در ركاب تو جان ببازم. و چگونه جان نبازم، كه دانم بيش از نوبتى كشته نشوم!
زهير بن قين برخاست و گفت: به خداى، همى خواهم كشته شوم و بخيزم و كشته شوم و بخيزم و همچنين، تا هزاران نوبت و خداى سبحانه، اين زيان از تو و خاندان تو بردارد. ديگران هم بر اين نسق سخن راندند. آنگاه فرمود تا خيمهها نزديك كنند و طنابها در هم كشند و تمام آن شب را به عبادت خداى سبحانه و خضوع و خشوع و تضرع و ابتهال، بگذارد. -------------------------------------------------------------------------------------------------------
به مصیبتاً مصیبه ً ما عظمها ... گاهی وقت ها , گاهی وقت ها که قرار یک حس تازه در من جریان داشته باشه یا بهتر بگم وقتی حالی دست می ده – یا بازم بهتر بگم وقتی خودتون نظری می کنید و دل وجونم به سمت شما متوجه می شه لب پنجره , دم غروب در حالی که نگاهم ملتمسانه فضای بی تحرک کوچه رو زیررو می کنه و باد ملایمی که می گی همین الان با هزار پیغام از دشت کربلا اومده گونه هام رو نوازش می ده دل میاد , سمت صاحبش و اشک تمام فضای چشمم رو پر می کنه , هنوز به خودم نیومده می بینم رسیدم وسط زیارت اون روزت آقا – به مصیبتاً مصیبه ً ما عظمها – هر دفعه تقریبا بی اختیار یه جای زیارت متوقف می شم ولی ایندفعه جای سوزناکی متوقف شدم با پشت دست اشک ها رو پاک می کنم و باز از فضای اتاق و کنار پنجره و سر صدای کوچه و دنیا و اهلش کنده می شم و میام به سرزمین شما ... *** هوا گرم زمین تف خورده , شن ها روان و تیغ آفتاب روگویی هر لحظه بر گردنم حس می کنم , اینجا کجاست ؟ دشت تا جایی که چشمانت قدرت دیدن داشته باشه وسعت داره آه , چند تا نخل اونجاست یکی سبز و بقیه نیم سوخته یا در حال سوختن , به سرعت برم به سمتشون تا وسط این برهوط هلاک نشدم , خوب زیر این نیم سایه حداقل آدم تشنگی رو کمتر حس می کنه , فدای لبای تشنت بشم یا ابا عبدلله چه برسرت اومد توی هُرم صحرای داغ و بی آب ... راستی اینجا کجاست؟ نکنه راستی راستی اومدم کربلا... *** یقه ی پیرهنمو باز کنم , تا شاید کمتر گرما اذیتم کنه ... وای ی ی ... چرا دشداشه عربی تنمه ؟!!! اینقدر محو این صحرا شده بودم که نگاهی هم به خودم نکرده بودم ... *** از دور چند سیاهی که در حرارت خورشید تصویرشان را سراب وار و رقصان می نمود , کم کم رو به وضوح می گذاردند ... *** چه خوب اگه اینجا کربلا باشه , " دیدی ممد آخرشم اومدی اینهمه زار زدی که منه از سگ کمتر رو امام حسین نطلبید برم , یادته اوندفعه همه ی بچه های محل رفتن موقع رفتن دم آخر پسپورتت نداشتی , دم کنکور نبردنت , 3 روز زار زدی .... یادته ... راستی حالا چی جوری اومدم , راه کربلا کدوم طرفیه ؟ حجم سیاهی ها در زیر نور رفته رفته بیشتر می شد وای چقدر گرمم شده , چرا حتی جرعه ای آب ندارم , فدای لبان تشنه ات یا امام حسین چه بر سرت اومد ... فدای لبان تشنه ات .... چه مصیبتی ... وای انگار این قسمت زیارت – به مصیبتاً مصیبه ً ما عظمها -- من رو اورده اینجا دوباره غرق هزار فکر می شم : ... یعنی چه چیز باعث می شه یک نفر خانوادش روعزیز ترین کسانش رو بیار تو این صحرا با این نگاه که آینده رو هم می دونه و می بینه چرا و چه طور ؟ مگه می شه حاضر بشی عزیزانت رو یکی یکی - علی اکبرتو جوان برومندت امید و آیندت , پشت و پناهت برادرت , عباست علمدارت حتی جگر گوشه 6 ماهتو علی اص .... به اسم علی اصغر که می رسم اشک تمام پهنای صورتم رو پر می کنه , با به خاطر آوردن اسم دردانه کوچک بابا , عسل بابا رقیه دیگه دارم زار زارگریه می کنم نه نباید گریه کنم , آب بدنمو از دست می دم , اه دست بردار بذار از دست بدم , بذارهمینجا اینقدر گریه کنم تا هلاک بشم جون من مهم تر یا جون ... جوونای لشکر امام حسین , مگه اصلاً جون من و اونها قابل مقایسه است , راستی چی می شه که حسین (ع) راضی می شه به قربانی کردن تک تک جووناش تک تک خوانوادش .. دردانه هاش ؟! *** و حجم سیاهی ها دیگه کم کم مشخص می شه ... عده ای رهگذرند و چه مصیبتی فکرش رو بکن , فکرش رو بکن وای ی راضی به اسارت ناموست بشی , و حسین (ع) کم مصیبت ندیده است ... که مصیبتش شد مصیبتاً مصیبه ً ما عظمها عظیم ترین مصیبت ها اگر به پرسند کدام بد تر آست ؟ آقا چی جواب می دین ؟ دیدن روی نیلی و کمر خمیده مادر ..., در نیم سوخته و میخ های برهنش یا روی خیس از اشک پدر , یا توی کوچه .... - یا دست بسته ی پدر , فرق شکافته ی پدر جگر آتش گرفته از زهر برادر ... یا فواره ی خون از پوست و گوشت نازک گلوی یک 6 ماهه ... بابا مگه آدم چقدر ظرفیت داره ... ( نویسنده : به اینجا که رسیدم دیگه نمی تونم بنویسم چشمام از اشک جایی رو نمی بینه ... بقیه رو 20 دقیقه بعد بر می گردم و می نویسم ) - چی می شد این مصیبت حالا به همه ی خاندان پاکت وارد نمی شد ؟ چی می شد جگر گوشه هات پر نمی شدند...؟ نه , حسین (ع)- ثارلله - مظلوم تاریخ شد, تا مصیبتی بر او وارد شود که تا ابد بر هیچ کس وارد نشده , عقلم در این مظلومیت متحیر و دلم دیوانه شده برای چه ... آخر این مصیبت برای چه ... توی همین افکار هستم که ... یکی از رهگذر ها از کنارم عبور می کند – ولی چرا اینگونه چرا مبهوت چرا فقط پیش روش رو نگاه می کنه ... اینگار منو ندیده , ... آهای ( باید صداش بزنم –ولی به فارسی؟ !!..) آهای با شمام سرش رو بر نمی گردونه فقط زیر لب زمزمه میکنه از صداش ناله وارش من چیزی نمی فهمم ولی مثل اینکه می گه ... " وای بر این مصیبت... وای بر ما دنیا زدگان , دنیا پرست " - همگیشان گویی بر سر می زنند آهای با شما هستم .... با صدای بلندتر می گم ایندفعه , بگذار ازش بپرسم چرا این مصیبت باید بر ابی عبدلله بگذره , فوقش جواب نمی ده دیگه ... آهای شما می دونین , حسین (ع) چرا تشنه لب , بی کفن در حالی که همه عزیزانشو با دست خودش قربان می کند , باید مظلومانه از دنیا با بدنیکه جای سم اسب ها پاره پاره اش کردند رخت بر بنده ؟ ... نمی دونم چه جواب خواهد داد ... -" او شمع است می سوزد ... تا راه تو روشن گردد ... وای ی ی بر ما ..." اینها را بدون آنکه صورتش را متوجه من کند به صورتی مبهم زیر لب می گوید در حالیکه همانطور به راهش ادامه می دهد او دور می شود ... و مرا افکارم از خودم دور میکند ... آری تا من امروز نامی از دین ببرم تا من رستگار شوم , تا من به بیراهه نروم تا من معصیت نکنم بشریت مدیون خون اوست تا ابد ... رهگذران پراکنده پریشان حال و یک به یک از مقابل دیدگانم رد می شوند و من که دیگه هیچ نایی برای صحبت ندارم و زیر لب زمزمه می کنم "مصیبتاً مصیبه ً ما عظمها مصیبتاً مصیبه ً ما عظمها ..." به ناگاه به خود می آیم , راستی من کجا هستم ؟ از رهگذری که خاک بر سر می پاشد و زیر لب نجوای غریبی می کند می پرسم : " ببخشید ... " هل تستطیع عن تتکلم بللغه الفارسیه ... – حرفم رو قطع می کنم ... - مگه من با اون قبلیه عربی حرف زدم ؟- !!! اینجا کجاست ؟ ادامه می دم ... " اینجا کجاست ما اینجا چی کار می کنیم ؟ ...." اینگار با پرسش من آب داغ بر استخوان رهگذران ریخته باشند ... همه همه , ناله , زجه و اشک فضا را پر می کند دوباره می پرسم از جای بلند می شوم و می روم به پیش تک تکشان , دستشون رو می گیرم می پرسم داد می زنم , انگار اصلاً مرا نمی بینند " ای خدااااااااااااااااا من کجام ؟ !!!" آخرین نفر از مقابلم دیدگانم رد , چون سایرین قد خمیده و لنگ لنگان و ناله کننان چند قدمی که رد می شود صدایی ناله وار از او بر می خیزد ... اینجا سرزمین خون به ناحق ریخته است اینجا مرز عقل وجنون ,اینجا منطق لب تشنه ولی سیراب اینجا ابتدای ورود به دشت نینواست بی معطلی می پرسم , اینجا چه می کنیم ناله ای از ته دل می کند : ادامه می دهد ... " یادت رفته ... اخوی ... من تو همان هایی هستیم که امام را تنها گذاردیم من و تو در تاریکی جهل شبانگاه خیمه ترک کردیم ... یادت رفته... ؟ و اکنون در نینوا ظهر خون است وای بر مااا وای بر ما , وای بر ما .... ناله را ادامه می دهد و از من دور می شود .... - احساس سوزش عمیقی در گلویم می کنم , گوشم هوا می گیرد , خفگی را در انتهای معنایش حس میکنم نه رمق برای نشستن و توان ایستادن دارم , احساس می کنم نبضم نمی زند و خون در رگ های خشکیده ام منجمد می شود ... *** یعنی من ....!!! من ,!!! نمی توانم ادامه دهم , یعنی من با این همه ادعای سینه چاکی , با این همه ادعااااااا اگر در صحرای کربلا بودم ... امام را تنها ... وای نه , این یک تصور است یادم می اید بارها با بچه های هم سنم مصرانه از کودکی بحث می کردیم و من کباده ی غلامی لشکر حسین ( ع) را می کشیدم من که سینه زن اول هیئت بودم ... نجوایی انگار از درون می گوید ... آری تو !!! در خودم فرو می روم , خوب که فکر می کنم , می بینم بعید نیست , نه اصلاً بعید نیست چه کسی این ادعا را دارد که اگر بود در صحرای محشر , دست کم جزو لشکریان عمر سعد نبود ؟ روز ها غفلت , شب ها گناه و هزار ... عمل دیگر روز عاشورا امام خود را در معرض تیر قرار داد تا نماز اول وقت بگذارد ... و سینه ی یارانش مامن تیر های خشم آلود شد چند بار زندگی ام را به خاطر نماز اول وقت متوقف کردم ...؟ !!! و حسین مصیبت عظما را تحمل کرد و جانش را , دنیا را و عزیزانش را که عزیز ترین در پیش خدا بودند , فدا کرد تا من طعم دین را بچشم چقدر نعمت زوالم ..., به آسانی وجودم را هر روز به گناه می فروشم حسین (ع) وجودش را به در عبودیت خدا فدا کرد و من جانم را غرق در گناه به لقمه ای نان می فروشم وای ی بر من وای بر من کم کم دوباره اشک آه وحسرت و ناله وجودم را فرا می گیرد ... چقدر سرد شد ؟ چه سوز سردی می آید , صدای اذان گوشم را نوازش می کند ناگاه گرمای دست مهربانی را بر گونه ام حس می کنم .... " محمد ددد باز لب پنجره در حال دعا بیهوش شدی ... بلند شو عزیزم پنجره را هم ببند سرد شد , آفتاب غروب کرده , وقت اذونه " صدای آشنا و مهربان همسرم است هنوز وجودم منجمد آن رویاست , زیر لب زمزمه می کنم " بر حسین مصیبه ما اعظم ها نازل شد تا دین بر من برسد که آنرا به گناهی بفروشم ...؟!"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 6:6 توسط ابر نو بهار
|
|
||