تبليغاتX
یا حجت بن ا لحسن العسکری
دل نوشته های يک بنده در انتظار ظهور

 

 

نفسی می خواهم                                                                                 

نفسی می خواهم تا زنده بمانم       

در این قفس , شاید  

هم نفسی می خواهم , تا بمانم    

در قیل و قال بی کسی ها گم شدم      

 کسی می خواهم

...

درد من سامان ندارد

چه کسی فهمیده است شب را

آخر , درد عشقی اینچنین درمان ندارد

انتظاری اینچنین , پایان ندارد

....

غم چه بسیار است

 تا انتهای جاده ,

چه کسی جز من

آخر چه کسی جز من ,

به این جاده پا می گذارد

چه کسی جز من

به غم , دل می سپارد ؟

....

باران هم که امشب یکنفس

تا سپیده می بارد

کاش بیاید , بر دلم مرحم گذارد

آنکه دستش کم ز نیلوفر ندارد

...

نفسی می خواهم

 تا بگویم : مولا ...

گر نیایی ,

ای آخرین درد زمین

ای درد دل هامان را تو تسکین

مرگ هم , دست در دست من می گذارد

چون

انتظاری اینچنین , پایان ندارد

 

محمد دلاور

 

کاش بیاید , بر دلم مرحم گذارد

آنکه دستش کم ز نیلوفر ندارد

 

دیگر می دانم درد دل با شما - مولا - معنا ندارد , زیرا که هم ما دل نداریم

و هم دل دردی جز دوری شما ندارد , که اگر باشید : ...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم چو بیایی غمم از دل برود

 

پس بگذارید حرف های دلم نگفته بماند , شعری بر دلم نشسته که امید می دهد

می آیید , غمی بر دلم نشسته که هر دم نهیب بر قلب می زند ...

نکند بیایید و من نباشم

هر شب که آرام در سکوت کوچه , کنار پنجره می نشینم و باد آرام پرده ی پنجره  را به رقص وا می دارد و پرده  بر صورتم دست نوازش می کشد , من کوچه را می پایم

من هر شب تا سپیده , کوچه را می پایم , نکند غریبه ای بیاید

به انتظار می نشینم , قدم هایتان را

نکند بگذرد و خواب مرا فرا گرفته باشد

نکند نشنوم چه هر روز مرا صدا می زند ,

 نکند نبینم اشک ریزان کوچه را طی می کند ...

و من که باز کنار پنجره ی اتاق سوت و کورم بق می کنم , پلک هایم سنگین

 می شود , چشم هایم حق دارند تنوانند باز بمانند , چون مدت هاست اینقدر بر

کوچه چشم دوخته اند و اشک ریخته اند که دیگر نای باز بودن را ندارند

آرام به خواب می روم

... دستی بر سرم حس می کنم , ولی خوابم , خسته ام , سنگینم

دستی نوازشم می کند ولی من اینقدر گرفتار دنیای خوابم , اینقدر خواب ها را

باور کرده ام , اینقدر فریب و دروغ رنگ و روی این خواب را باور کرده ام

که باورم شده دنیا , واقعاً بی شما وجود دارد

دستی بر سرم حس می کنم , شاید هم حس نمی کنم که بیدار نمی شوم

باز هم مثل همیشه دیر شده است

باز هم خواب مرا فرا گرفت

ناگاه از خواب بر می خیزم , باز هم مثل همیشه پنجره نیمه باز مانده است

باد شدیدی دو لت پنجره را بهم می زند و پرده که در میان پنجره بی تابی می کند

تازه به خود می آیم

کیست که هر شب , دست نوازش بر سرم  می کشد و من نمی فهمم

کیست که آغوشش همیشه باز است و من باز هر روز و شب سر بر شانه ی

غریبه ها می گذارم

از شما خجالت می کشم و شرمنده ام , که شما را ...

دستان مهربان شما را فراموش میکنم

 

کیست که آنقدر مرا دوست دارد جز شما و کیست که همیشه فقط دلتان ...

را می شکند  جز من

 

هرگاه به یاد این نقل سید ابن طاووس می افتم , دیگر اشک امان چشمانم را می گیرد , که شما اینقدر مهربانید که در تنهایی برای ما دعا می کنید که

خدایا شیعیان ما از ما هستند , اگر گناه می کنند آز اعمال من کم کن

چه قدر شما مهربانید ...وما ...

 

سید بن طاووس(ره) می فرماید:سحرگاهی در سرداب مقدس بودم. ناگاه صدای مولایم را شنیدم که برای شیعیان خود دعا می کردند و عرضه می داشتند:

« اللهم ان شیعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقیه طینتنا و قد فعلوا ذنوباً کثیرة اتکالاً علی حبّنا و ولایتنا فان کانت ذنوبهم بینک و بینهم فاصفح عنهم فقد رضینا و ماکان منها فیما بینهم فاصلح بینهم و قاصّ بها عن خمسنا و ادخلهم الجنّة فزحزحهم عن النار و لا تجمع بینهم و بین اعدائنا فی سخطک »
خدایا شیعیان ما را از شعاع نور ما و بقیه طینت ما خلق کرده ای؛ آنها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما، کرده اند؛ اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با تو است، از آنها بگذر که ما را راضی کرده ای و آنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان است خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسی که حق ما است، به آنها بده تا راضی شوند. و آنها را از آتش جهنم نجات بده. و آنها را با دشمنان ما در سخط خود جمع نفرما. »     

 

ساعت هاي بي كسي ...

ساعت هاي بي هم نفسي ...

ساعت هاي بي غمي ...

ساعت هاي غم زدگي ...

ساعت هاي بي توبودن ...

ساعت هاي تكراري ...

ساعت هاي چند رنگي ...

ساعت هاي بي رنگي ...

ساعت هاي عشق هايي مجازي ...

ساعت هاي به دنيا رنگ باختگي ...

ساعت هاي دلمردگي ...

ساعت هاي دلتنگي ...

ساعت هاي مچي ...

حتي ،

ساعت هاي ديواري نيز

نشان مي دهند ، دير كردي

نشان مي دهند

 نيامدي ،

عقربه ها در گذرند اما ،

غم ها مي گويند :

هنوز نيامدي

 

 

محمد دلاور

درد دلی بود که پایان ندارد

باتشکر اززحمات همیشگی ابر نو بهار عزیز و تشکر به این خاطر که به بنده                 رخصت دادند تا من هم ذره ای درد دل خود را بنگارم

اللهم عجل لولیک الفرج                                                                                   

التماس دعا (۲۴/۱/۱۳۸۵

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 18:39  توسط ابر نو بهار  |