|
|
|
|
الو...سلام...چطوری؟ -به به..سلام..ممنون..خوبم...شما چطوری؟ عالیم ...بهتر از این نمی شه....چی چیو خوبم...مردم از کمر درد
بابا ..از بس به مامانم کمک کردم.."طاهره بیا کمک کن مبل رو جا به
جا کنم می خوام زیرش تمیز کنم" -به هر حال از قدیم الایام گفتن کمک به والدین ثواب داره.. آها...بله خوب ...ولی بد نیست شما پسرها هم یک کم ثواب
ببر ینا... -راستش من امسال خیلی کار دارم...(پشت تلفن یه آه بلند کشید و شروع کرد..) تورو خدا دعام کن...می خوام امسال فصل بهار رو فصل جدید انتظارم بکنم...می خوام سال جدید سال نوی انتظار باشه واسه من...می خوام حسابی خونه تکونی کنم..میخوام هر چی سیاهی هر چی گرد و خاک ..هر چی کثیفی هست همه رو پاک کنم...گردو خاک بیست سال...حتی عید به عید هم تمیز نشده....(وقتی اینارو می گفت مثل ابر نو بهار گر یه می کرد...تا حالا گر یه اش رو ندیده بودم..)آخه چه جوری به محبوبم بگم دوستش دارم وقتی حتی خونه دلم رو برای آمدنش تمیز نکردم...هی هر سال سر سفره میگم آقا امسال هم آمد و رفت من چشمم به جمالتون روشن نشد...اما غافل از اینکه آقا هر سال میان و به من سر میزنن اما انقدر گردو غبار دلمو گرفته که اصلا نمی فهمم...(دیگه گر یه اش به هق هق کردن افتاده بود...)ولی دیگه امسال آقا رو دل گیر نمی کنم...میخوام آقا بدونه که امسال خونه دلمو برای اومدنش تمیز کردم...می خوام امسال رو یک جوری دیگه شروع کنم...تازه هر چی مهمون عزیز تر باشه کار آدم بیشتر میشه..چه برسه به اون که عزیزترین خلق خدا بخوای مهمونت باشه ...خیلی کار دارم...شاید تا دم سال تحویل ....اما امسال با خیال راحت میشینم سر سفره...(دیگه گر یه اش تموم شده بود انگار اروم شده بود)..تورو خدا دعام کن...بعد این شعر رو از مرحوم آغاسی خوند و گوشی رو قطع کرد.... خبر آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید دست افشان پای کوبان میروم بر در سلطان خوبان میروم میروم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا وبی دستم کند میروم که از خویش تن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 22:36 توسط ابر نو بهار
|
|
||