|
|
|
|
|
دست نوشته ها ........ کوچ وقتی روحی بزرگ گرفتار قفس حقارتها گردید , سر به عصیان می گزارد. و حقارت را تاب نتوان آورد. افسوس بر آن بزرگی که دلخوش بر حقارتهای زنده بودن گردید, که خویش در بر خویش قفس مینتید و از سستی قفسش می هراسید. *** پرستویی که مقصد را در کوچ کردن میداند از ویرانی لانه اش نمی هراسد. اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر.. کفر سر در گریبان , به سایه خود خیره و به دنبال آفتاب می گردد. *** کاش می توانستم به او بگویم: خوشا بحالت!! من آفتاب را می بینم ولی باز هم بر کفر خود باقیم.. اگر بار گران.... سبک بالان خرامیدند و رفتند. بار گران بودیم و ماندیم. ماییم که نتوانستیم اعمال خود را بر دوش گذارده, دل از خاک برکنیم . ای کاش می توانستم که این بار مملو از آرزوها را درون خود بسوزانم و آرزویی جز سفر در سر نپرورانم. کی خواهم توانست که بگویم: نی ام از عالم خاک. با عزم رفتن میتوان گریخت. برایم هنوز قفس دنیا معنایی ندارد. پس باید ماند و این بار گران را سبک کرد... منطق عشق منطق عشق, منطق دلیل و برهان نیست. منطق صغری و کبری نیست. منطق علت و معلول نیست. منطق عاشق و معشوق است. منطق امید و آرزو. منطقی که فقط عشاق بر آن استناد میکنند و عقلا به مضحکه در مجلس عقل. و من بر همان منطق تو را میپرستم و میستایم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 7:32 توسط ابر نو بهار
|
|
||