
سلام
سالروز تولد پیامبر اسلام , حضرت محمد مصطفی
(ص)
را به همه دوستداران آن حضرت
تبریک و تهنیت عرض می کنم.
ان شا الله خداوند ظهور آقا امام زمان را عیدی ما
شیعیان قرار بدن.
به همین مناسبت امروز در مورد ولادت حضرت محمد
(ص)
مطلب
می نویسم.
باشد که مورد لطف و عنایتش باشیم.



ولادت پیامبر اسلام (ص)
زمان و مکان ولادت
عام الفیل سال تولد پیامبر (ص)
زمان سال ولادت و دوران حمل
اجداد , پدر و مادر
داستان نذر عبدالمطلب
اجداد پيامبر همگى موحد بودند
ازدواج عبدالله با آمنه
حوا دث مقارن ولادت
نامگذاری
بشارت ها
بشارتهاى انبياء الهى و ديگران درباره ظهور رسول خدا(ص)
عام الفیل سال تولد پیامبر (ص)

مشهور در ميان اهل تاريخ آن است كه ولادت رسول خدا درعام الفيل بوده،و عام الفيل
همان سالى است كه اصحاب فيلبسركردگى ابرهه بمكه حمله بردند و بوسيله پرندههاى
ابابيلنابود شدند.
زمان ولادت و دوران حمل

شايد يكى از پراختلافترين مسايل تاريخ زندگانى پيغمبر اسلام اختلاف موجود در
تاريخ ولادت آن بزرگوار باشد كه اگر كسى بخواهد همه اقوال را در اين باره جمعآورى
كند به بيش از بيست قول مىرسد.
عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه،تولد پيامبر گرامى در عام الفيل،در سال 570
ميلادى بوده است.زيرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 ميلادى درگذشته است،و سن مبارك
او 62 تا 63 بوده است.بنابراين،ولادت او در حدود 570 ميلادى خواهد بود.
اكثر محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد پيامبر،در ماه«ربيع
الاول»بوده،ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف ميان محدثان شيعه اينست كه آن
حضرت،در هفدهم ماه ربيع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنيا گشود،و مشهور
ميان اهل تسنن اينست كه ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده
است.
دوران حمل

معروف اين است كه نور وجود آن حضرت،در ايام تشريق(يازدهم و دوازدهم و سيزدهم از
ماه حج را ايام تشريق مىنامند)در رحم پاك«آمنه»قرار گرفت .ولى اين
مطلب با آنچه ميان عموم مورخان مشهور است كه ميلاد آن حضرت در ماه«ربيع
الاول»بوده است،سازگار نيست.زيرا در اين صورت،بايد دوران حمل«آمنه»را،سه ماه و
يا يكسال و سه ماه بدانيم،و اين خود از موازين عادى بيرون است و كسى هم آن را از
خصائص پيامبر نشمرده است.
محقق بزرگ،شهيد ثانى(911-966)اشكال مزبور را چنين حل كرده است كه:فرزندان
اسماعيل به پيروى از نياكان خود،مراسم حج را در«ذى الحجه»انجام مىدادند، ولى بعدا
به عللى به اين فكر افتادند كه مراسم حج را هر دو سال در يك ماه انجام دهند.يعنى دو
سال در«ذى الحجه»،و دو سال در«محرم»،و بهمين ترتيب. بنابراين،با گذشتن بيست و
چهار سال،دو مرتبه ايام حجبه جاى خود باز مىگردد و رسم اعراب بر همين جارى بود،تا
اين كه در سال دهم هجرت كه براى اولين بار،ايام حجبا ذى الحجه تصادف كرده
بود،پيامبر گرامى با القاء خطبهاى،از هر گونه تغيير اكيدا جلوگيرى فرمود،و ماه ذى
الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و اين آيه در خصوص جلوگيرى از تاخير
ماههاى حرام كه رسم عرب جاهلى بود نازل گرديده است:
انما النسيء زيادة في الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه
عاما» .
«تغيير دادن ماههاى حرام نشانه فزونى كفر است.كسانى كه كافرند بوسيله آن گمراه
مىشوند يكسال آن را حلال مىشمارند و يكسال حرام».
روى اين جريان،ايام تشريق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روايات مىگويد
كه:نور آن حضرت در ايام«تشريق»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربيع الاول از
مادر متولد گرديده است،اين دو مطلب با هم منافات ندارند.زيرا در صورتى منافات پيدا
مىكنند كه،منظور از ايام تشريق همان يازدهم و دوازدهم و سيزدهم«ذى
الحجه»باشد.ولى همان طورى كه توضيح داده شد،ايام تشريق پيوسته در تغيير و تبديل
بوده و ما با محاسبات به اين مطلب رسيديم كه در سال حمل و ولادت آن حضرت، ايام حج
مصادف با ماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربيع الاول متولد گرديده،در
اين صورت دوران حمل آمنه تقريبا ده ماه بوده است.
نتيجهاى را كه مرحوم شهيد ثانى از اين نظر گرفته است،صحيح نيست،و معنائى كه
براى(نسيء)بيان نموده،از ميان مفسران،فقط«مجاهد»آن را برگزيده و ديگران آن را طور
ديگر تفسير كردهاند و تفسير مزبور چندان محكم نيست زيرا:
اولا-مكه،مركز همه گونه اجتماعات بود و يك عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به
شمار مىرفت.ناگفته پيداست كه تغيير حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه
مىكند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بين مىبرد. روى اين نظر
بعيد است كه قريش و مكيان راضى بشوند كه آنچه مايه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو
سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم كنند و آن اجتماع از بين
برود.
ثانيا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه
اين سخن اين است كه:در سال نهم هجرت، ايام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در
صورتى كه در همين سال،امير مؤمنان«ع»، از طرف پيامبر«ص»ماموريتيافت كه
سوره«برائت»را در ايام حجبراى مشركان بخواند.مفسران و محدثان متفقند كه آن
حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم
ذى الحجه مىدانند،نه ذى القعده.
ثالثا-معناى«نسيء»اينست كه:چون اعراب مجراى صحيحى براى زندگانى نداشتند، غالبا
از راه غارتگرى ارتزاق مىنمودند.از اين جهت،براى آنان بسيار سختبود كه در سه
ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطيل كنند.از اين جهت،گاهى از متصديان
كعبه درخواست مىكردند،كه اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ كنند و به جاى آن،در
ماه صفر جنگ متاركه شود،و معناى«نسيء»همين است و در غير محرم،ابدا(نسيء) نبوده
است و در خود آيه اشارهاى بر اين مطلب ديده مىشود.
«يحلونه عاما و يحرمونه عاما:
يكسال جنگ را حلال و يكسال حرام مىكردند».ما تصور مىكنيم راه حل مشكل اين است
كه: اعراب،در دو موقع«حج»مىكردند.يكى ذى الحجه و ديگر ماه رجب،و تمام اعمال حج
را در همين دو موقع انجام مىدادند.در اين صورت،ممكن است مقصود از اينكه:«آمنه»،در
ماه حجيا در ايام تشريق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن
حضرت را در هفدهم ماه ربيع الاول بدانيم،در اين صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد
بود.
داستان نذر عبدالمطلب

از جمله مطالبى كه در مورد اجداد رسول خدا(ص)بايد دراينجا مورد بحث قرار
گيرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد اللهو حديث«انا ابن الذبيحين»است كه از
نظر ثبوت و اثبات و نيزكيفيت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اينجا نيز
بطوراجمال مىگوئيم.
اصل حديث«انا ابن الذبيحين»كه از رسول خدا(ص)نقلشده در كتابهاى محدثين شيعه و
اهل سنت آمده است. مانندكتاب عيون الاخبار و خصال صدوق«ره»و تفسير على بنابراهيم
و تفسير مفاتيح الغيب فخر رازى و منظور از ذبيح اول،عموما
گفتهاند حضرت اسماعيل عليه السلام بوده،و منظور از«ذبيح»دوم نيز را گفتهاند«عبد
الله»پدر رسول خدا«ص»بودهاست.
و داستان ذبح عبد الله را نيز بسيارى از اهل حديث و تاريخ وسيره نويسان با مختصر
اختلافى در كتابهاى خود آوردهاند وداستان-كه خود در كتاب زندگانى
پيغمبر اسلام برشته تحريردر آوردهايم-از اينجا شروع مىشود كه سالها قبل از
رياستاجداد رسول خدا در مكه دو قبيله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحكومت داشتند كه
نخست جرهميان بودند و سپس قبيله خزاعهآنها را بيرون كرده و خود در مكه بحكومت
رسيدند.
و آخرين كسى كه از طايفه جرهم در مكه حكومت داشت ودر جنگ با خزاعه شكستخورد
شخصى بود بنام عمرو بنحارث كه چون ديد نمىتواند در برابر خزاعه مقاومت كند وبزودى
شكستخواهند خورد بمنظور حفظ اموال كعبه از دستبردديگران بدرون خانه كعبه رفت و
جواهرات و هداياى نفيسى راكه براى كعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و
مقدارىشمشير و زره و غيره بود همه را بيرون آورد و بدرون چاه زمزمريخت و چاه را
با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخىگفتهاند:حجر الاسود را نيز از جاى خود بركند و
با همان هدايادر چاه زمزم دفن كرد،و سپس بسوى يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تاسف
بسيار در يمن سپرى كرد.اين جريان گذشت ودر زمان حكومتخزاعه و پس از آن نيز در
حكومت اجدادرسولخدا«ص»كسى از جاى زمزم و محل دفن هدايا اطلاعىنداشت و با اينكه
افراد زيادى از بزرگان قريش و ديگران درصدد پيدا كردن جاى آن و محل دفن هدايا بر
آمدند اما بداندست نيافتند و بناچار چاههاى زيادى در شهر مكه و خارج آنبراى
سقايتحاجيان و مردم ديگر حفر كردند و مورد استفادهآنان بود.
عبد المطلب نيز پيوسته در فكر بود تا بوسيلهاى بلكه بتواندجاى چاه را پيدا كند
و آنرا حفر نموده اين افتخار را نصيب خودگرداند،تا اينكه روزى در كنار خانه كعبه
خوابيده بود كه درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و اين خواب همچناندو بار و
سه بار تكرار شد تا از مكان چاه نيز مطلع گرديد و تصميمبه حفر آن گرفت.
روزى كه مىخواست اقدام به اين كار كند تنها پسر خود راكه در آنوقت داشت و
نامش«حارث»بود همراه خود برداشته وكلنگى بدست گرفت و بكنار خانه آمده شروع بكندن
چاه كرد.
قريش كه از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:
اين چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگى نسب بدو مىرسانيم و
فرزندان اوئيم،از اينرو ما را نيز دراين كار شريك گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنانرا
نپذيرفته وگفت:اين ماموريتى است كه تنها بمن داده شده و من كسى رادر آن شريك
نمىكنم،قريش به اين سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روايتى
طرفين، حكميتزن كاهنهاى را كه از قبيله بنى سعد بود و در كوههاى شام
مسكنداشت،پذيرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حكم كردگردن نهند،و بهمين
منظور روز ديگر بسوى شام حركت كردند ودر راه به بيابانى برخوردند كه آب نبود و آبى
هم كه همراهداشتند تمام شد و نزديك بود بهلاكتبرسند كه خداوند از زيرپاى عبد
المطلب يا زير پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگىاز آن آب خوردند و همين سبب شد
كه همراهان قرشى او مقامعبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از
مخالفتباوى دستبردارند و از رفتن بنزد زن كاهنه نيز منصرف گشته،بمكه باز گردند.
و در روايت ديگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قريشرا ديد بفرزندش حارث
گفت:اينان را از من دور كن و خود بكارحفر چاه ادامه داد،قريش كه تصميم عبد المطلب
را در كار خودقطعى ديدند دست از مخالفتبا او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد
تا وقتى كه بسنگ روى چاه رسيد تكبير گفت،وهمچنان پائين رفت تا وقتى آن دو آهوى
طلائى و شمشير و زره وساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براى
ساختندرهاى كعبه و تزئينات آن صرف كرد،و از آن پس مردم مكه وحاجيان نيز از آب
سرشار زمزم بهرهمند گشتند.
گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتى مخالفتقريش و اعتراضهاى ايشان را
نسبتبخود ديد و مشاهده كرد كهبراى دفاع خود تنها يك پسر بيش ندارد با خود نذر كرد
كه اگرخداوند ده پسر بدو عنايت كرد يكى از آنها را در راه خدا-و دركنار خانه
كعبه-قربانى كند،و خداى تعالى اين حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا
كرد كه يكى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر ديگر بدين شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-كه بگفته ابن هشام نامشعبد مناف بود-زبير،حجل-كه
او را غيداق نيز مىگفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.
داستان ذبح عبدالله

با تولد يافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تنرسيد،و در اينوقت عبد
المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد،و از اينرو آنها را جمع كرده و داستان نذر
خود را به اطلاع ايشانرسانيد.
فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان توهستيم.عبد المطلب كه آمادگى
آنها را براى انجام نذر خودمشاهده كرد آنانرا بكنار خانه كعبه آورد،و براى انتخاب
يكىاز ايشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،كه گويند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دستديگر كاردى بران برداشت
و عبد الله را بجايگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل كند.
مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده وخواستند بوسيلهاى جلوى
عبد المطلب را از اينكار بگيرند ولىمشاهده كردند كه وى تصميم انجام آنرا دارد،و از
ميان برادرانعبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زيادى كه به برادر داشتبيش ازديگران
متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى كه نزديك آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاى عبد الله بكش و او را رها كن!
در اينهنگام دائيهاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيزپيش آمده و مانع قتل
عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدو
گفتند:
تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم مكه هستى و اگر دستبچنين كارى بزنى ديگران نيز
از تو پيروى خواهند كرد و اينبصورت سنتى در ميان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه نذرى كردهامو بايد به نذر خود
عمل نمايم.
تا بالاخره پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد كه شترانچندى از
شتران بسيارى كه عبد المطلب داشتبياورند و براىتعيين قربانى ميان عبد الله و آنها
قرعه بزنند و اگر قرعه بنامشتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى كنند و اگر
باز بنامعبد الله در آمد به عدد شتران بيافزايند و قرعه را تجديد كنند وهمچنان به
عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه بنام شتران در آيد،عبد المطلب قبول كرد و دستور داد
ده شتر آوردند و قرعه زدند بازديدند بنام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و
قرعه زدند بازديدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز
هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند وقرعه زدند و همچنان
عبد الله در مىآمد تا وقتى كه عدد شتران بهصد شتر رسيد قرعه بنام شتران در آمد كه
در آنهنگام بانگ تكبيرو صداى هلهله زنان و مردان مكه بشادى بلند شد و همگىخوشحال
شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بارديگر قرعه مىزنم و چون دو بار ديگر
نيز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى
شده وعبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كردهگوشت آنها را ميان
مردم مكه تقسيم كنند.
و شيخ صدوق«ره»گذشته از اينكه اين داستان را در كتابعيون و خصال به تفصيل از
امام صادق عليه السلام روايت كرده، در كتاب من لا يحضره الفقيه نيز از امام باقر
عليه السلام اجمالآنرا در باب احكام قرعه روايت كرده است .
ولى در پاورقى همان كتاب من لا يحضره الفقيه فاضلارجمند و صديق گرانقدر آقاى
غفارى حديث مزبور را سختمخدوش دانسته و از نظر سند،ضعيف و بى اعتبار خوانده،و
اينداستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرايان و محدثان عامه ذكر كرده كه در
مقابل عقيده شيعيان كه معتقد به ايمان اجدادبزرگوار رسول
خدا«ص»بودهاند،خواستهاند با جعل اين حديثجناب عبد المطلب را در زمره مشركانى
قلمداد كنند كه براىخدايان خود فرزندانشان را قربانى مىكرده و يا نذر
مىنمودهاندو خداوند تعالى اين عمل آنها را در قرآن كريم يك عمل زشتو شيطانى
معرفى كرده و مىفرمايد:
و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركاؤهمليردوهم و ليلبسوا عليهم
دينهم....
و ملخص آنكه اين عمل عبد المطلب،با آن شخصيتروحانى و مقام و عظمتى كه از وى نقل
شده و رسول خدا بدوافتخار مىكند سازگار نيست زيرا در روايات آمده كه وىسنتهائى را
بنا نهاد كه اسلام نيز آنها را تاييد نمود،مانند:
حرمتخمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگيرى از كشتندختران و نكاح محارم و طواف
خانه كعبه عريان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولى در مقابل ايشان برخى ديگر از دانشمندان معاصر،همينسنتها را كه ايشان دليل
بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دليل بر سير تكاملى ايمان عبد
المطلب دانستهو نشانه قوت آن گرفته و در تصحيح همين روايت«انا ابنالذبيحين»و
داستان ذبح عبد الله اينگونه قلمفرسائى كردهاند:
...ما ملاحظه مىكنيم كه عبد المطلب در آغاز زندگى در حدىبوده كه حتى فرزندان
خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى نامگذارى كرده،ولى تدريجا
بحدى از تسليم و ايمانبخداى تعالى مىرسد كه ايمان وى ابرهه-صاحب فيل-را مرعوبخود
مىسازد،و بدانجا مىرسد كه سنتهائى را مانند قطع دستدزد،و حرمتخمر و زنا و حرمت
طواف عريان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مىنهد،و مردم را به مكارم اخلاق ترغيب نموده و
ازاشتغال به امور پست دنيائى باز مىدارد،.. .
و بالاخره بمقامى مىرسد كه مستجاب الدعوه شده و بتها را يكسرهرها مىكند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزيز و مورد علاقهاش حضرتمحمد«ص»،بدان حد از ايمان
مىرسد كه بسيارى از نشانههاىنبوت آنحضرت را به چشم ديده و بسيارى از كرامات و
نشانههاىقطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مىكند...
و بنابر اين چه مانعى دارد كه گفته شود:اعتقاد اوليه وى آن بودكه چنين تصرفى در
باره فرزند خود و چنين نذرى را مىتواندبكند...
و اين مطلب را هم به گفته بالا اضافه كنيد كه در شرايع گذشتهحرمت و جايز نبودن
چنين نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآنكريم آمده كه مادر عمران در مورد فرزندى كه
در شكم دارد نذرمىكند كه او را به خدمتخانه خدا بسپارد تا خدمتكارى خانهخدا را
انجام دهد،يا آنكه خداى تعالى پيامبر خود ابراهيمعليه السلام را به ذبح فرزندش
اسماعيل دستور داده و امرمىفرمايد...!
و دوست ديگرمان دانشمند گرانمايه جناب آقاى سبحانى نيزدر كتاب فروغ ابديتبدون
دغدغه و خدشه و بصورت يكداستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل كرده،و در
پاورقىآنرا نشانه عظمت و قاطعيت جناب عبد المطلب دانسته و گويد:
اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است كه بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد
المطلب را مجسم مىسازد،و درستمىرساند كه تا چه اندازه اين مرد پاى بند به عقايد
و پيمان خودبوده است...!
و ما در امثال اينگونه روايات كه نظيرش را در آينده نيزخواهيم خواند-مانند
داستان شق صدر-مىگوئيم:اگر روايت صحيحى در اينباره بدست ما برسد،و اصل داستان و يا
اجمالآن در حديث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مىپذيريم،و استبعادو بعيد دانستن
داستان با ذكر شواهد و دليلهائى نظير آنچه شنيديدنمىتواند جلوى اعتقاد و پذيرفتن
حديث و روايت معتبر را بگيرد،و خلاصه استبعاد نمىتواند بجنگ حديث معتبر برود،زيرا
اگربناى قلمفرسائى و ذكر شاهد و دليل باشد طرفين مىتوانند براىمدعاى خود
قلمفرسائى كرده و دليل بياورند،و بلكه همانگونهكه خوانديد،همان دليلهائى را كه يك
طرف دليل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف ديگر همانها را شاهد و دليل برصحت و
تقويت داستان مىداند،و از اينرو بايد بسراغ سند اينروايتبرويم و براى ما
بىاعتبارى اين روايات و احاديث درحدى كه برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفتهاند هنوز
ثابت نشدهاست.
و بلكه مىتوانيم بگوئيم اگر ما اين داستان را از بعد ديگرىبنگريم،همانگونه كه
ذكر شد مىتوانيم دليل بر كمال ايمانعبد المطلب بگيريم نه دليل بر ضعف ايمان او
بخداى تعالى و ياخداى نكرده نشانه بىايمانى او،زيرا عبد المطلب اينكار را
براىتقرب هر چه بيشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى ديگركه برخى عمدا يا
اشتباها فهميدهاند چنانچه در گفتههاى برادر محترم ما بود،و از اينرو مىبينيم
محدث خبير و متتبع بزرگوارشيعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همين بعد مورد بحث
قرارداده و از روى همين ديد مىنگرد.
اما روايت رابتمامى براى دوستان متتبعى كه بخصوص با تاريخ و ادبياتعرب آشنا
هستند نقل كرديم تا معلوم شود كه هدف عبد المطلباز آغاز تا بانجام و در همه فصلها
و فرصتها يك هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اينكار انجام گرفته،و همه
جاسخن از خدا و ايثار و فداكارى در راه او و دعا و نيايش بدرگاه اوبوده،و مىتوان
اين داستان را به گونهاى كه ابن شهر آشوب«ره»نقل كرده نمونهاى از عالىترين
تجليات روحى و ايثار و گذشتو فداكارى عبد المطلب دانست،و بهترين پاسخ براى
امثالفخر رازى بشمار آورد،و اين شبهه را نيز با اين روايتبگونهاى كه نقل شد
برطرف كرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نيست ولى از مثل
ابن شهر آشوبكه خود خريت اين فن و امين در نقل مىباشد،پذيرفته است.
آمنه در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شريك بود برادران و كسان او
در شهر مدينه مىزيستند ولى پدر آمنه با خانوادهاش مدتى بود كه در مكه اقامت
داشتند.
اجداد پیامبر همگی موحد بودند

ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار فرموده:
«اتفقت الامامية رضوان الله عليهم على ان والدى الرسول و كلاجداده الى آدم عليه
السلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين،اما انبياء مرسلين او اوصياء معصومين،و
لعل بعضهم لم يظهر الاسلاملتقية او لمصلحة دينية»
يعنى-شيعه اماميه متفقا گفتهاند كه پدر و مادر رسولخدا و همهاجداد آن بزرگوار
تا به آدم ابو البشر همگى مسلمان(و معتقدبخداى يكتا)بوده و بلكه
از«صديقين»بودهاند كه يا پيامبرمرسل و يا از اوصياء معصومين بودهاند،و شايد برخى
از ايشانبخاطر تقيه يا مصالح دينى ديگرى اسلام خود را اظهارنكردهاند.
و شيخ طبرسى(ره)در مجمع البيان در مورد«آزر»كه درقرآن بعنوان پدر ابراهيم نامش
ذكر گرديده گويد:
«ان آزر كان جد ابراهيم عليه السلام لامه،او كان عمه من حيث صح عندهم ان آباء
النبي-صلى الله عليه و آله-الى آدم كلهم كانواموحدين،و اجمعت الطائفة على
ذلك...»
يعنى-اصحاب ما-علماء شيعه-گفتهاند كه«آزر»جدمادرى ابراهيم عليه السلام و يا
عموى آنحضرت بوده چون اينمطلب نزد آنها ثابتشده كه پدران رسول خدا-صلى اللهعليه
و آله-تا آدم همه شان موحد بودهاند،و طائفه شيعه بر اينمطلباجماع دارند...
و چنانچه مشاهده مىكنيد در گفتار اين دو عالم بزرگوار شيعهادعاى اجماع و اتفاق
بر اينمطلب شده و بلكه اينمطلب نزددانشمندان اهل سنت نيز معروف بوده كه فخر رازى در
تفسير خودگويد:
«...و قالت الشيعه:ان احدا من آباء الرسول-صلى الله عليه و آلهو اجداده ما كان
كافرا...»
يعنى-شيعه گفتهاند كه احدى از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت كافر نبودهاند...
و از اينكه بطور عموم اينمطلب را به شيعه نسبت ميدهد چنيناستفاده ميشود،كه اين
مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شيعهبوده همانگونه كه از مرحوم مجلسى و شيخ
طبرسى نقل كرديم.
و اما دانشمندان اهل سنت
ولى در ميان علماء اهل سنت در اين باره اختلاف زيادىاست،و جمعى از آنها مانند
سيوطى و برخى ديگر همانند شيعهعقيده دارند كه پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت
همگىموحد بودهاند،و بخصوص سيوطى در اينباره بطور تفصيل سخنگفته و اين مطلب را از
نظر عقل و نقل به اثبات رسانده،و جمعىنيز آنها را و حتى عبد الله پدر آنحضرت را
كافر و مشركدانستهاند
بحث در مورد رابطه "آزر" با ابراهیم خلیل علیه السلام

اين اشكال را با توضيح بيشترى اينگونه طرح كردهاند كهدر قرآن كريم در چند جا
نام«آزر»بت پرست و طرفدار تبعنوانپدر ابراهيم،و در برخى از جاها نام پدر ابراهيم
بعنوان شخصبت پرست و مدافع بت پرستى كه ابراهيم را در مبارزهاش با اينمرام مورد
تهديد و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند اين آيات:
«و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما آلهة،اني اراك و قومك فيضلال
مبين»
«و اذكر في الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا،اذ قال لابيهيا ابت لم تعبد ما
لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا»
«و اتل عليهم نبا ابراهيم،اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل
لها عاكفين...»
و آيات ديگرى نظير آيات فوق كه پدر ابراهيم عليه السلامرا-كه در
يكجا يعنى در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذكر كردهاست-بعنوان مردى بت پرست،و
طرفدار بت نام برده،و بلكهدر سوره مريم بدنبال آيات فوق از زبان پدر ابراهيم نقل
شده كهبا او بمحاجه پرداخته و در پايان ابراهيم عليه السلام را سرزنشو تهديد كرده
و ميگويد:
«...قال اراغب انت عن الهتى يا ابراهيم.لئن لم تنتهلارجمنك و اهجرني مليا»اكنون
گفته ميشود با توجه به اينكه ابراهيم عليه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر
بت پرست و حامى بت پرستىبوده چگونه پاسخ ميدهيد؟
جواب اين اشكال هم آنست كه در لغت عرب و بلكهزبانهاى ديگر كه يكى از آنها هم
زبان فارسى خودمان است لفظ«اب»و«پدر»همانگونه كه به پدر صلبى گفته ميشود،بهسر
پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر كس كهنوعى حق تربيت و
سرپرستى انسان را داشته باشد اطلاقمىشود،چنانچه از آنطرف لفظ«ابن»و«پسر»نيز هم
بر پسرصلبى گفته مىشود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر كس كهبنوعى تحت تكفل و
تربيت انسان باشد.
در قرآن كريم در سوره بقره آنجا كه حضرت يعقوب در وقتمرگ به پسرانش وصيت ميكند
آمده است كه به آنها گفت:
پس از من چه چيز را مىپرستيد؟
«قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحق...»
گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاقرا مىپرستيم كه
اطلاق پدر بر اسماعيل شده در صورتيكه اسماعيل عموى يعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.
و از آنطرف نيز در سوره انعام عيسى عليه السلام را از ذريهو پسران ابراهيم عليه
السلام شمرده در صورتيكه نسبت آنحضرتاز طرف مادرش مريم به ابراهيم ميرسد،آنجا كه
فرمايد:
«و من ذريته داود و سليمان...»تا آنجا كه فرمايد«...و زكرياو يحيى و عيسى و
الياس»
و بدانچه گفته شد بايد اينمطلب را نيز اضافه كرد كه بنابگفته اهل تاريخ ميان اهل
انساب اختلافى نيست در اينكه نامپدر ابراهيم«تارخ»به خاء معجمة،و يا«تارح»به
حاء مهملةبوده است ،چنانچه از تورات نيز نقل شده كه نام پدر ابراهيم
را«تارخ»ذكر كرده و از اثبات الوصية مسعودى نقل شده كهگفته است:
آزر جد مادرى ابراهيم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهيمنامش تارخ بود كه در هنگام
كودكى ابراهيم،وى از دنيا رفت و ابراهيم تحتسرپرستى«آزر»جد مادرى خود قرار
گرفت .
و مرحوم استاد علامه طباطبائى در اين باره استدلال جالبى ازروى خود آيات كريمه
قرآن آورده و از آنها استفاده كرده استكه طبق آيات قرآن كريم«آزر»پدر صلبى
ابراهيم نبوده و پدرصلبى او شخص ديگرى بوده كه از او تعبير به«والد»شده است،و
خلاصه گفتار ايشان در تفسير آيه 74 سوره انعام اينگونه است كهفرموده:
دقت و تدبر در آيات كريمهاى كه در باره حضرت ابراهيمعليه السلام و داستانهاى
آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اينمطلبراهنمائى مىكند كه ابراهيم عليه السلام در
آغاز با مردى روبروميشود كه قرآن ميگويد وى پدر ابراهيم و نامش آزر بوده و
اصرارداشته كه او دست از بت پرستى بردارد و از مرام توحيد پيروىكند،و آن مرد نيز
ابراهيم را تهديد كرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دورى از وى را داده است.
(22)
ابراهيم عليه السلام كه چنان مىبيند به او درود فرستادهو وعده آمرزشخواهى و
استغفار از درگاه حق را بدو ميدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دورى
مىگزيند،زيرا كه بدنبال همان آيات فوق(سوره مريم)است كه ميفرمايد:
...قال سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بى حفيا،و اعتزلكم و ما تدعون من دون
الله و ادعو ربي عسى ان لا اكونبدعاء ربي شقيا
و آيه دوم بهترين شاهد و قرينه استبر اينكه اين وعده استغفاردر دنيا بوده نه
وعده شفاعت در قيامت اگر چه بحال كفر از دنيابرودآنگاه خداى تعالى در سوره
شعراء(آيه 89)حكايت ميكندكه ابراهيم عليه السلام به اين وعده خود عمل كرده و براى
آزراستغفار كرده آنجا كه در مقام دعاى بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گويد:
«...و اغفر لابي انه كان من الضالين...»
و پدرم را بيامرز كه او از گمراهان بود...
و از لفظ«كان»كه در اين آيه است معلوم مىشود كه ايندعا پس از مرگ پدرش و يا
پس از دورى گزيدن و هجرت از وىانجام گرفته،و اين هم بخاطر وفاى به وعدهاى بوده كه
داده بود،چنانچه خداى تعالى نيز در سوره توبه از اين حقيقت پرده برداشته و چنين
گويد:
ما كان للنبي و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولىقربى من بعد
ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم،و ما كاناستغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها
اياه فلما تبين لهانه عدو لله تبرا منه...
كه خلاصه ترجمه آن است كه پيغمبر و مؤمنين نمىتوانندبراى مشركان اگر چه
نزديكانشان باشند استغفار كنند...
و استغفار ابراهيم نيز براى پدرش بخاطر وعدهاى بود كه بدو دادهبود،و چون براى
او معلوم شد كه وى دشمن خدا است از اوبيزارى جست...
و سياق آيه گواهى دهد كه اين دعاء و بيزارى جستن همه دردنيا و عالم تكليف بوده
نه در آينده و در قيامت...
و همه اين جريانات پيش از مهاجرت ابراهيم عليه السلام بهسرزمين مقدس بوده،و سپس
خداى تعالى عزم ابراهيم عليه السلامرا بر مهاجرت به سرزمين مقدس(بيت المقدس)نقل
فرموده كهگويد:
فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين،و قال اني ذاهب الى ربي سيهدين،رب هب لى من
الصالحين
كه داستان هجرت ابراهيم عليه السلام و بدنبال آن دعاىآنحضرت را براى روزى
فرزندان صالح و شايسته نقل فرموده...
و سپس در جاى ديگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمينمقدس و دارا شدن وى فرزندان
صالحى را همچون اسحاقو يعقوب نقل فرموده و گويد:
...و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين،و نجيناه و لوطا الىالارض التى باركنا
فيها للعالمين،و وهبنا له اسحاق و يعقوبنافلة و كلا جعلنا صالحين و در
جاى ديگر گويد:
فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و يعقوبو كلا جعلنا
نبيا
و پس از همه اين ماجراها و دارا شدن فرزندان صالحو سكونت وى در سرزمين مقدس و
تعمير خانه كعبه دعاىآنحضرت را در مكه و در پايان عمر اينگونه نقل مىكند:
و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا... تا آنجا كه گويد: الحمد لله الذى
وهب لى على الكبر اسماعيلو اسحاق... -و در پايان همين آيات بالاخره فرمايد: ربنا
اغفر لىو لوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب
كه در اينجا مىبينيم بعد از آن بيزارى جستن و تبرى از پدرش«آزر»باز هم براى
پدر و مادرش كه در اينجا تعبير به«والدى»شده استبراى روز جزا طلب آمرزش و
استغفار مىكند،و ازرويهمرفته همه آياتى كه ذكر شد«والد»در اين آيه با قرائنىكه در
كار است پدر صلبى و واقعى ابراهيم عليه السلام بوده و اوشخص ديگرى غير
از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبير به«والد»است كه معمولا به پدر صلبى اطلاق
ميشود،بر خلاف«اب»كه همانگونه كه گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر
مادر نيز اطلاق ميگردد...
و اين بود خلاصهاى از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائى دركتاب شريف
الميزان كه چون براى بحث ما جالب بوددر اينجا آورديم،و خلاصه اين
بود كه در اطلاق و استعمال لفظ«اب»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ«اب» و
مشتقات آن دائره وسيعى دارد كه بر پدر و ديگران همانگونه كهگفته شد اطلاق
مىگردد،ولى لفظ«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده»و«مولود»اينگونه
نيست،و«والد»معمولابر پدر صلبى اطلاق ميگردد،چنانچه«ولد»بر فرزند صلبى،
و«والده»بر مادر حقيقى اطلاق ميگردد.
به عقيده بسيارى از دانشمندان شيعه و اهل سنت عبد المطلب درمكه معظمه منادى
توحيد و يكتا پرستى و مخالف با هر نوع شرك و بت پرستى بوده است،اگر چه برخى معتقدند
كه از اظهارعقيده خويش تقيه مىكرد و روى مصالحى در اجتماعات ومراسم بت پرستان شركت
مىنمود.چنانچه شيخ صدوق(ره)
گويد:
«و كان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهمبشان النبي-صلى الله
عليه و آله-و كانا يكتمان ذلك عنالجهال و اهل الكفر و الضلال»
عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانى بودند كه بيش ازديگران دانائى و معرفت
در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنانبودند كه معرفتخود را نسبتبه آنحضرت از نادانان و
كافران وگمراهان كتمان مىكردند.
و از اصبغ بن نباته روايت كرده كه گويد:ازامير المؤمنين(ع)شنيدم كه
مىفرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نهجدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هيچكدام
هرگز بتىرا پرستش نكردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چيزى راپرستش مىكردند؟فرمود:
«كانوا يصلون على البيت على دين ابراهيم عليه السلاممتمسكين به».
آنها بر طبق آئين ابراهيم(ع)بسوى خانه كعبه نماز گذارده و بردين او تمسك
مىجستند و يعقوبى در تاريخ خود درباره عبد المطلب گويد:
-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفى بالنذرو سن سننا نزل القرآن
باكثرها...
او كسى بود كه پرستش بتها را ترك كرد و خداى عز و جل را به يكتائىشناخت،و وفاى
بنذر كرد و سنتهائى را مقرر داشت كه بيشتر آنها را قرآنامضاء كرد...
و سپس سنتهاى او را ذكر كرده آنگاه گويد:
-فكانت قريش تقول عبد المطلب ابراهيم الثانييعنى چنان شد كه قرشيان عبد المطلب
را ابراهيم دوم مىگفتند.
و در پايان،داستان خشك سالى مكه و قحطى زدگى قريش وبدنبال آن دعاى عبد المطلب و
آمدن باران به دعاى او را به تفصيل ذكر كرده و اشعار برخى از قرشيان را در اين باره
بيانداشته كه گويد:
بشيبة الحمد اسقى الله بلدتنا و قد فقدنا الكرى و اجلوز المطر منا من الله
بالميمون طائرة و خير من بشرت يوما به مضر مبارك الامر يستسقى الغمام به ما في
الانام له عدل و لا خطر
و ثقة الاسلام كلينى(ره)در اصول كافى بسند خود از زراره ازامام صادق عليه السلام
روايت كرده كه فرمود:
«يحشر عبد المطلب يوم القيامة امة واحدة عليه سيماءالانبياء و هيبة
الملوك»
-عبد المطلب در روز قيامتبصورت يك امت تنها محشور مىشود درحالى كه
سيماى پيمبران و هيبت پادشاهان را دارد.
و در حديث ديگرى كه از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بنعمر از امام صادق(ع)روايت
كرده با مختصر اختلافى اينگونهاست:
«يبعث عبد المطلب امة وحدة عليه بهاء الملوك و سيماءالانبياء...»
-عبد المطلب بصورت يك امت مبعوث شود،و درخشندگى پادشاهان وسيماى پيمبران را
داراست...
و از فخر رازى در كتاب«اسرار التنزيل»و شهرستانى در كتاب«الملل و النحل»نيز
دليلهائى درباره ايمان و اسلام عبد المطلبسخنانى نقل شده و تا جائى كه شهرستانى
گويد:عبد المطلببه بركت نور نبوت سخنان حكمت آميز و بزرگى اظهار كرد كهحكايت از
ايمان او به روز جزا و اسلام او مىكند مانند اينكه دروصاياى خود مىگفت:هرگز از
دنيا ستمكارى بيرون نخواهدرفت جز آنكه كيفر ستم و ظلم خود را خواهد ديد،تا
آنكههنگامى مرد ستمكارى از دنيا رفتبى آنكه كيفر ببيند،و چونبه عبد المطلب جريان
را گفتند او در پاسخ گفت:
«و الله ان وراء هذه الدار دار يجزى فيها المحسن باحسانهو يعاقب فيها المسىء
باساءته»-بخدا سوگند از پس اين خانه خانه ديگرى است كه نيكوكار پاداشنيكو كارى
خود را دريافت كند و بد كار در برابر عمل بد خود كيفر بيند.
و به بركت همان نور مقدس بود كه به ابرهه گفت:
«ان لهذا البيت ربا يحفظه».
براستى كه اين خانه را پروردگارى است كه او را نگهبانى خواهدكرد...
و شيخ صدوق(ره)در كتاب خصال بسند خود از امير المؤمنين(ع)
روايت كرده كه در وصيت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده كهبدو فرمود:
اى على براستى كه عبد المطلب پنجسنت را در جاهليتمقرر داشت كه خداى تعالى آنها
را در اسلام امضاء فرمود.
آنگاه آن سنتهاى پنجگانه را به تفصيل ذكر فرموده كه بطورخلاصه اينگونه است:
1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم3-سقايتحاجيان 4-ديه قتل به صد شتر
5-عدد طواف به هفتشوط.
و سپس فرمود:
«يا على ان عبد المطلب كان لا يستقسم بالازلام.و لا يعبد الاصنام و لا ياكل ما
ذبح على النصب،و يقول:انا على دين ابراهيم»
اى على،براستى كه شيوه عبد المطلب چنان بود كه(مانند مردم زمانجاهليت)بوسيله
ازلام(تيرهاى مخصوص آن زمان) قرعه نمىزد و قسمتنمىكرد،و بتها را پرستش نمىكرد،و
از آنچه براى بتان مىكشتند(طبقرسوم مردم جاهليت) نمىخورد،و مىگفت:من بر دين و
آئين ابراهيم هستم.
ازدواج عبدالله با آمنه

در تاريخ آمده كه پس از داستان ذبح عبد الله و نحر يكصدشتر،عبد المطلب،عبد الله
را برداشته و يك سر بخانه وهب بنعبد مناف...كه در آنروز بزرگ قبيله خود يعنى قبيله
بنى زهرهبود آورد و دختر او آمنه را كه در آنروز بزرگترين زنان قريش ازنظر نسب و
مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد .
و يكى از نويسندگان اين كار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غير عادى
دانسته و در صحت آن ترديد كرده است، ولى بگفته برخى با توجه به خوشحالى زائد الوصفى
كه از نجاتعبد الله از آن معركه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد
المطلبمىخواستبا اينكار زودتر ناراحتى خود و عبد الله را جبران كردهباشد،اينكار
گذشته از اينكه غير عادى نيست، طبيعى هم بنظرمىرسد.
100 و البته اين مطلب طبق گفته ابن اسحاق است كه در سيره ازوى نقل شده،ولى طبق
گفته برخى ديگر اين ازدواج يك سالپس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است،
و ديگر اين بحثپيش نمىآيد.
يك داستان جنجالى
در اينجا باز هم يك داستان جنجالى در تاريخ آمده كهبرخى از نويسندگان حرفهاى
هم آنرا پر و بال داده و بصورتمبتذل و هيجان انگيزى در آورده و سوژهاى بدستبرخى
دشمنانمغرض اسلام داده و از اينرو برخى از سيره نويسان در اصل آنترديد كرده و
آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانستهاند.
و البته اين داستان بگونهاى كه در سيره ابن هشام نقل شدهمخدوش و مورد ترديد
است،ولى بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخى از ناقلان ديگر،قابل
توجيه بوده ووجهى براى رد آن ديده نمىشود.
آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل كرده اينگونه است كهگويد:
«هنگامى كه عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز
مىگشت،عبورشان به زنى از قبيله بنى اسد بنعبد العزى بن قصى بن كلاب افتاد كه آن
زن كنار خانه كعبهبود و خواهر ورقة بن نوفل بوده و هنگامى كه
نظرش به صورتعبد الله افتاد بدو گفت:اى عبد الله كجا مىروى؟پاسخ داد:
بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شترى كهبراى تو قربانى كردند به
تو بدهم كه هم اكنون با من درآميزى!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمىتوانم
بااو مخالفت كرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با
آمنه بهمانگونه كهذكر شد نقل كرده و سپس مىنويسد:
«گفتهاند:پس از آنكه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه بهرسول خدا حامله
شد،عبد الله از نزد آمنه بيرون آمده نزد همانزن رفت و بدان زن گفت:چرا اكنون
پيشنهاد ديروز خود راامروز نمىكنى؟آن زن پاسخ داد:براى آنكه آن نورى كهديروز با
تو بود امروز از تو جدا شده،و ديگر مرا به تو نيازىنيست!و آن زن از برادرش ورقة بن
نوفل-كه به دين نصرانيتدر آمده بود و كتابها را خوانده بود-شنيده بود كه در اين
امت،پيامبرى خواهد آمد...» ابن هشام سپس داستان ديگرى نيز شبيه بهمين
داستان از زنديگرى كه نزد آمنه بوده نقل مىكند كه آن زن نيز قبل از ازدواجعبد
الله با آمنه از وى خواستبا وى در آميزد ولى عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه
رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزنبرگشت و بدو پيشنهاد آميزش كرد ولى آنزن
نپذيرفت و گفت:
ديروز ميان ديدگان تو نور سفيدى بود كه امروز نيست...
البته نقل مذكور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-كه در ايمان و عفت
او جاى ترديد نيست-مناسب نيست، بلكهبا شيوه هيچ مرد آزاده و با كرامتى كه پاى بند
مسائل خانوادگى وعفت عمومى باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمىتوانيم
آنرابپذيريم،و با دليل عقلى و نقلى آنرا مردود مىدانيم،اگر چهديگر سيره نويسان
نيز نوشته و نقل كرده باشند!
اما بر طبق نقلى كه مرحوم ابن شهر آشوب و ديگرانكردهاند
داستان اينگونه است:
كه گفتهاند:در مكه زنىبود به نام: «فاطمه دختر مرة»،كه كتابها خوانده و
از اوضاعگذشته و آينده اطلاعاتى بدست آورده بود،آن زن روزى عبد اللهرا ديدار كرده
بدو گفت:توئى آن پسرى كه پدرت صد شتر براىتو فدا كرد؟
عبد الله گفت:آرى.
فاطمه گفت:حاضرى يكبار با من هم بستر شوى و صد شتربگيرى؟
عبد الله نگاهى بدو كرده گفت:
اگر از راه حرام چنين درخواستى دارى كه مردن براى منآسانتر از اينكار است،و
اگر از طريق حلال مىخواهى كهچنين طريقى هنوز فراهم نشده پس از چه راهى چنين
درخواستىرا مىكنى؟
عبد الله رفت و در همين خلال پدرش عبد المطلب او را بهازدواج آمنه در آورد و پس
از چندى آن زن را ديدار كرده و ازروى آزمايش بدو گفت:آيا حاضرى اكنون به ازدواج من
درآئىو آنچه را گفتى بدهى؟
فاطمه نگاهى بصورت عبد الله كرد و گفت:حالا نه،زيراآن نورى كه در صورت داشتى
رفته،سپس از او پرسيد:پس از آن گفتگوى پيشين تو چه كردى؟
عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعريف كرد،فاطمه گفت:من آن روز
در چهره تو نور نبوت را مشاهده كردم ومشتاق بودم كه اين نور در رحم من قرار گيرد
ولى خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جاى ديگرى بنهد،و سپس چند شعر نيزبعنوان تاسف
سرود.و گفتهاند:هنگامى كه عبد الله بدو برخوردسفيدى خيره كنندهاى ميان ديدگان عبد
الله بود همانند سفيدىپيشانى اسب....
و همانگونه كه مشاهده مىكنيد تفاوت ميان اين دو نقلبسيار است،و بدينصورت كه در
نقل مرحوم ابن شهر آشوب استمنافاتى هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و براى ما
نيز نقلمزبور قابل قبول و پذيرش است،و دليل بر رد آن نداريم.
حوادث شب
ولادت

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرتحوادث مهم و اتفاقات زيادى در
اطراف جهان بوقوع پيوست كهپيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از
جمله«ارهاصات»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شده است.
و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق«ره»در كتاب امالى
بسند خود از امام صادق عليه السلامروايت كرده و ترجمهاش چنين است كه آنحضرت
فرمود:
ابليس به آسمانها بالا مىرفت و چون حضرت عيسى«ع»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع
شد و تا چهار آسمان بالا مىرفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص»بدنيا آمد از همه آسمانهاى
هفتگانهممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوعگرديدند،و قريش كه چنان
ديدند گفتند:
قيامتى كه اهل كتاب مىگفتند بر پا شده!
عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود
بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانىاست كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مىشوند و
تابستان و زمستاناز روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامتبر پا شده و
مقدمهنابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازهاى اتفاقافتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و
ايوان كسرى در آن شب شكستخورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك
شد.ووادى سماوه پر از آب شد.
آتشكدههاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.
و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربىرا يدك مىكشند و از دجله
عبور كرده و در بلاد آنها پراكندهشدند،و طاق كسرى از وسط شكستخورد و رود دجله در
آنوارد شد.
و در آن شب نورى از سمتحجاز بر آمد و همچنان بسمتمشرق رفت تا بدانجا
رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهىسرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز
سخننمىگفتند.
دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با
همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.
آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاىخود را بر زمين گذارد و سر
بسوى آسمان بلند كرد و بداننگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم
گويندهاىمىگفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفتهبود به عبد المطلب
گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامنگذارده گفت:
الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما
ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه
پسران آقا است.
آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. و در باره او
اشعارىسرود.
و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارىطلبيد)و چون اطرافش جمع
شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب
تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مىبينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و
بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسىبن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به
بينيد اين اتفاقچيست؟
آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازهاىنديديم.
ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و
مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفتهاند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ
زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چونگنجشكى گرديد و خواست در آيد كه
جبرئيل بر او نهيب زد:
-برو اى دور شده از رحمتحق!ابليس گفت:اى جبرئيلاز تو سؤالى دارم؟
گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازهاى در زمين رخداده؟
پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.
شيطان پرسيد:مرا در او بهرهاى هست؟گفت:نه.
پرسيد:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.
و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كردهچنين است كه در شهر مكه شخصى
يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد
با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر
شده كهچون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوعگردند. و چون
صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما
مولودى بدنيا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبراناست و اگر اينجا متولد
نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.
اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانههاىخود رفتند داستان گفتگوى
با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد
الله بنعبد المطلب پسرى متولد شده.
اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اينمولود پيش از آنكه من از
شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان
دهيد.
قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين
يهودى او را بهبيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از
شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت
قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودىعارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب
كرده و خنديدند.
يهودى برخاست و گفت:آيا مىخنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه
شمشير در ميان شما مىنهد...
قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريفمىكردند.
و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايتبالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده
آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو
كرده و گفت:نبوتاز خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسىاست كه
آنها را پراكنده و نابود سازد!
قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابىكه ديد آنها خوشنود شدند
بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند
كهزبانزد مردم شرق و غرب گردد.
ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمىيابد!
و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده
اما در بسيارى از آنها اين حوادثقبل از بعثت رسولخدا«ص»ذكر شده نه مقارن ولادت.
مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخطبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح
بخارى نيز از ابن عباس روايتشده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه
«فمن يستمعالآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در
آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقلكرده (4)
و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كردهاند كهگفته است:
«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسولالله-صلى الله عليه و
آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعرانعرب نيز قسمتى از اين حوادث در
مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مىگويد:
و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميلو نار فارس لم توقد و
ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسلخرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب
ترمى الجن بالشعل
يك سئوال
اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در
كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟
كه ما در پاسخ اين سئوال مىگوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از
امام معصوم عليه السلام براى اثابتشد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از
آن حديثو روايت مىتواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به
اصطلاح«صغراى قضيه»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف
ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمىتواند داشته باشد،وگرنه كدامتاريخ و روايتى
معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبعوحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام
داستان و حديثىمحكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمهمعصوم
عليهم السلام صادر گرديده باشد!
مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علومآنهايند؟و معيار صحت و سقم همه
دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟
و ثانيا-مىگوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخوردهاى از گذشتگان و زمانهاى قديم در
دست داريم كه ما بتوانيم اينروايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها
بگيريم؟
جائى كه مقدسترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمهنسخههاى متعددى كه
معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد
احترام و متن دستوراتدينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در
اماننبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان
تغيير داده و يا اسقاط كردهاند،ديگر چگونه كتابهاىتاريخى معدودى كه در زواياى
كتابخانهها با نسخههاى خطىمنحصر به فرد يا نگشتشمارى وجود داشته مىتواند مورد
اعتمادباشد؟
و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كهاوضاع و احوال آنزمانها را
نوشته و ثبت كرده باشد آيا همهوقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت
و نگارششده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى
كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مىافتادهمطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت
كنند؟مگر امروزه با تمام اينوسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و
ماهوارههاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مىتوان كرد؟... مگر وسائل
ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى
مخصوص و صافيهاى انحصارىمىتوانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى
كهبصورت معجزه آسمانى براى شكستيك قدرت طاغوتى و يكدربار سلطنتى بوقوع پيوسته
باشد...؟مگر معجزاتى امثال«شقالقمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مىباشد و
بگفتهدكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد
علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاىگذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء
گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى
موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاىجادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى
حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و رواياتديگر آمده و
ذكرى از آنها ديده مىشود؟!...
و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشتهدر انحصار طاغوتهاى زمان
بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونهاست و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند
ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مىكرده ومبارزه
داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر
وسيله مىخواستهاند آنها را افرادىماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و
هرگز اجازهنمىدادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند
معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشانانجام مىشده انكار كرده و يا
توجيه مىنمودند،و اگر كتابهاىآسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى
نماندهو بدست ما نرسيده بود...
چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزهمذهبى داشته و ادامه
آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده
و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مىبينيمكه هر حركتى
بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه
در داخل و يا خارج انجاممىگيرد اصلا منعكس نمىشود و در راديوها و وسائل
ارتباطجمعى ذكرى از آن نمىشود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه
جمعا به صد نفر نمىرسدبا آب و تاب در همه رسانههاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم
نه يكبار بلكه چند بار پخش مىگردد.
و بهمين دليل ما مىگوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و
اگر هم تتبع كنيم معلوم نيستبجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى
كه شدهتاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويمبراى تطبيق
اين روايات با تاريخ دستبه توجيه و تاويلهاىنامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در
داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل
برضعف ايمان و غربزدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم...
مراسم نامگذاری پیامبر (ص)

روز هفتم فرا رسيد.«عبد المطلب»،براى عرض سپاسگزارى به درگاه الهى گوسفندى كشت
و گروهى را دعوت نمود و در آن جشن با شكوه،كه از عموم قريشدعوت شده بود،نام فرزند
خود را«محمد»گذارد.وقتى از او پرسيدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد،در
صورتى كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است؟گفت:خواستم كه در آسمان و زمين ستوده
باشد.
آفريدگار،نامى از اسم خود براى پيامبر خود مشتق نمود.از اين جهت(خدا)
«محمود»(پسنديده)و پيامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو كلمه از يك ماده مشتقند و يك
معنى را مىرسانند.
قطعا،الهام غيبى در انتخاب اين نام بىدخالت نبوده است.زيرا نام محمد،اگر چه در
ميان اعراب معروف بود،ولى كمتر كسى تا آن زمان به آن نام ناميده شده بود.طبق آمار
دقيقى كه بعضى از تاريخ نويسان بدست آوردهاند،تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم
نامگذارى شده بودند.
كسانى كه به نام محمد،پيش از پيامبر اسلام نام گذارى شده بودند،شانزده نفر
بودند.
ناگفته پيداست كه:هر چه مصداق يك لفظ كمتر باشد،اشتباه در آن كمتر خواهد بود و
چون كتابهاى آسمانى،از نام و نشان و علائم روحى و جسمى او خبر داده بودند،بايد
علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد كه اشتباه در آن راه پيدا نكند.يكى از آن علائم،
نام آن حضرت است.بايد مصداق آن به قدرى كم باشد،كه راه هر گونه ترديدى را در تشخيص
پيامبر گرامى از بين ببرد.مخصوصا هنگامى كه بقيه اوصاف و علائم وى ضميمه نام او
گردد.در اين صورت،بطور واضح كسى كه انجيل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبى
شناخته خواهد شد.
اشتباه خاور شناسان

قرآن مجيد،رسول گرامى را به دو و يا چند نام معرفى مىكند. در
سورههاى آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آيههاى 138 و 2 و 29 و 40،او را به
نام«محمد»و در سوره«صف آيه 6»به نام«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اينست
كه:مادر رسولخدا،پيش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانكه در تاريخ منعكس
است. بنابراين،آنچه را بعضى از خاورشناسان در مقام اعتراض گفتهاند
كه:«انجيل»،به تصريح قرآن،در سوره«صف آيه 6»،ظهور پيامبرى را بشارت داده است كه
نام او احمد است نه محمد،و شخصى كه مسلمانان به رهبرى او معتقدند،نام او«محمد»است
نه احمد،بى اساس است. زيرا قرآنى كه پيامبر ما را به نام«احمد»معرفى نموده است،در
چند جا او را به نام«محمد»خوانده است.اگر مدرك آنها براى تعيين نام اين
پيامبر،قرآن مجيد باشد(چنانكه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم ناميده،و او را در
جائى به نام محمد و در جاى ديگر«احمد»معرفى نموده است.
بشارتهای انبیا الهی و دیگران در مورد ظهور
رسول خدا

برخى از اهل تحقيق بتفصيل در اينبارهقلمفرسائى كرده و حتى جداگانه كتاب
نوشتهاند كه از آنجملهمىتوان كتاب«راه سعادت»استاد فقيد و محقق ارزشمندمرحوم
شعرانى و مقاله محققانه ديگرى را كه در كتاب«خاتمپيغمبران»در اينباره درج شده
نام برد كه چون با مقاله ما كه درباره تاريخ تحليلى اسلام است چندان ارتباطى ندارد
و بيشتر بابحث نبوت خاصه رسول خدا«ص»ارتباط دارد تا با بحث ما و بهاصطلاح يك بحث
كلامى است نه تاريخى،نمىتوانيم وقتخود و شما را با اين بحث گسترده و عميق
بگيريم،ولى بهمانمقدار كه مربوط به تاريخ مىشود يك اشاره اجمالى نموده ومىگذريم:
طبق روايات زيادى كه در كتابهاى تاريخى و حديث وسيره داريم بشارتهاى زيادى از
پيمبران گذشته و دانشمندان و كاهنان در باره ظهور پيامبر بزرگوار اسلام«ص»وارد
شده كه بهاجمال و تفصيل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبردادهاند،و علامه
مجلسى«ره»در كتاب بحار الانوار در اينبارهبابى جداگانه تحت عنوان«باب البشائر
بمولده و نبوته»منعقدكرده كه بسيارى از آن روايات را در آنجا گرد آورده.
و بهر صورت قسمتى از اين روايات همانهائى است كه درتورات و انجيل آمده مانند:
آيه 14 و 15 از كتاب يهودا كه مىگويد:
«لكن خنوخ«ادريس»كه هفتم از آدم بود در باره همين اشخاصخبر داده گفت اينك
خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا برهمه داورى نمايد و جميع بىدينان را ملزم
سازد و بر همه كارهاىبى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكارانبى
دين بخلاف او گفتند...»
كه ده هزار مقدس فقط با رسولخدا«ص»تطبيق مىكند كهدر داستان فتح مكه با او
بودند.بخصوص با توجه به اين مطلبكه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت
عيسى«ع»نوشته شده.
و از آنجمله در سفر تثنيه باب 33 آيه 2 چنين آمده:
«و گفتخدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها ودرخشيد از كوه پاران
و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بايك قانون آتشين...».
كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران»-يا فارانمكه است،و ده هزار مقدس
نيز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابلتطبيق با همراهان و ياران رسول خدا«ص»است.
و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:16،17،25،26 چنيناست:
«اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهمخواست و او ديگرى
را كه فارقليط استبه شما خواهد داد كههميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه
جهان آنرا نتواندپذيرفت زيرا كه آنرا نمىبيند و نمىشناسد،اما شما آنرامىشناسيد
زيرا كه با شما مىماند و در شما خواهد بود.اينها رابه شما گفتم مادام كه با شما
بودم اما فارقليط روح مقدس كه اورا پدر به اسم من مىفرستد او همه چيز را بشما
تعليم دهد و هرآنچه گفتم بياد آورد».
كه بر طبق تحقيق كلمه«فارقليط»كه ترجمه عربى«پريكليتوس»استبمعناى«احمد»است
و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آنرا به«تسلى دهنده»ترجمه كردهاند و
درفصل پانزدهم:26 چنين است:
«ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مىفرستم و او روحراستى است كه از
جانب پدر عمل مىكند و نسبتبه من گواهىخواهد داد».
و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنين است:
«و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط
نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما مىفرستم اكنون بسى چيزها دارم كه
بشما بگويم ليكنطاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقتبيايد او شما رابهر
حقيقتى هدايتخواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلمنمىكند آنچه مىشنود خواهد گفت و
از امور آينده به شما خبر خواهد داد»
و قسمتى ديگر آنهائى است كه از دانشمندان يهود وراهبان مسيحى و كاهنان و منجمان
و ديگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان يهودى بنى قريظه كه با«تبع»پادشاه
يمنگفتند و سخنان عبد الله بن سلام و آنچه از
سيف بن ذى يزن نقل شده ،و سخنان«بحيرا»و«نسطورا»
و«سطيح»و«شق»و«قس بن ساعدة» يكى از بزرگان مسيحيت و روايتابو
المويهب راهب و«زيد بن نفيل» كه باز هم براى نمونهبداستان
زير كه خلاصهاى از نقل ابن اسحاق در سيره است توجهنمائيد:
ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مىنويسد: ربيعة بننصر كه يكى از
پادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براىدانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان
را بدربار خويش احضاركرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد.
آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟
ربيعة در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شماتعبير كنيد به تعبير شما
اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبيرآن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او
صحيح است.
يكى از آنها چنين گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند
يكى«سطيح»و ديگرى«شق»كهاين دو كاهن مىتوانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.
ربيعة بدنبال آندو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبلاز«شق»بدربار ربيعة آمد
و چون پادشاه جريان خواب خود رابدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى
كهاز تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارىرا در كام خود فرو
برد!
ربيعة گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟
سطيح اظهار داشت:سوگند بهر جاندارى كه در اينسرزمين زندگى مىكند كه مردم حبشه
بسرزمين شما فرود آيند وآنرا بگيرند.
پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت منصورت خواهد گرفتيا پس از آن؟
سطيح گفت:نه:پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربيعة پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافتيا منقطعمىشود!
گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطعمىشود!
پرسيد:سلطنت آنها بدست چه كسى از بين مىرود؟ گفت:بدست مردى بنام ارم بن ذى يزن
كه از مملكت عدنبيرون خواهد آمد.
پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟
گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسيد:بدست چه كسى؟
گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحىمىشود.
پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيلهاى خواهد بود؟
گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بننصر كه پادشاهى اين سرزمين تا
پايان اين جهان در ميان پيرواناو خواهد بود.
ربيعة پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟
گفت:آرى پايان اين جهان آنروزى است كه اولين وآخرين در آنروز گرد آيند و نيكو
كاران بسعادت رسند و بد كارانبدبخت گردند.
ربيعة گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطيح پاسخداد:آرى سوگند بصبح و شام كه آنچه گفتمخواهد شد.
پس از اين سخنان«شق»نيز بدربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير
گفتار«سطيح»گفت و همين جريان موجب شد تاربيعه در صدد كوچ كردن بسرزمين عراق برآيد
و به شاپور-پادشاهفارس-نامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را درجاى
مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين«حيرة»را-كه در نزديكى كوفه
بوده-براى سكونت آنها در نظرگرفت و ايشانرا بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن
منذر-فرمانرواىمشهور حيرة-از فرزندان ربيعة بن نصر است.
و البته در مورد بشارتهائى كه نمونهاش را در عهد جديد وقديم و انجيل و غيره
خوانديد تذكر اين نكته كه در سخن بعضىاز نويسندگان نيز ديده مىشود ضرورى است كه
چون غرض ازذكر اين بشارتها در كلمات انبياء و بزرگان گذشته اطلاع يافتنطبقه خاصى
از آيندگان يعنى دانشمندان و محققانى بود كه تاحدودى ملهم باشند و مغرضان و منحرفان
نتوانند به آنها دستبردزده و از تحريف و تصحيف مصون بماند از اينرو اين
بشارتهامعمولا داراى خصوصيات زير است:
1-بشارتها معمولا واضح و روشن نيست و عموما در قالباستعارات و كنايات ذكر
شده...
2-در اين بشارتها نام رسمى پيمبران كه بدان نام خواندهمىشدند ذكر نشده و
معمولا اوصاف و خصوصيات اخلاقى آنانذكر شده مانند لفظ«مسيح»كه در باره حضرت عيسى
دربشارات آمده و«فارقليط»كه در بشارات رسول خدا ذكر گرديده...
3-در بشارات زمان و مكان نيز معمولا بدان معنى و مفهومىكه نزد ما دارد ذكر نشده
و بطور رمز و كنايه ذكر شده چنانچه دراخبار غيبية ائمه اطهار و بخصوص امير مؤمنان
عليه السلام وروايات علائم ظهور نيز اين خصوصيتبچشم مىخورد كه بخاطررعايت همان
جهتى كه ذكر شد بصورت رمز و اشاره و كنايةمطلب را بيان فرمودهاند...
و بگفته يكى از نويسندگان«مصلحتخداوندى ايجاب مىكرد كه اين بشارات
مانندزيبائيهاى طبيعت كه محفوظ مىماند يا مانند صندوقچهجواهر فروشان كه بدقتحفظ
مىشود در لفافهاى از اشاراتمحفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با
عقل و دانشسر و كار دارند قرار گيرد».
پیشگویی ها و سخنان کاهنان

ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مىنويسد : ربيعة بن نصر كه يكى
ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و
منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد.
آنها گفتند: خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟
ربيعه در جواب گفت: من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما
اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او
صحيح است.
يكى از آنها گفت: چنين شخصى را كه پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و
ديگرى شق كه اين دو كاهن مىتوانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.
ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد، سطيح قبل از شق به دربار
ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت، سطيح گفت: آرى در خواب گلوله
آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را
در كام خود فروبرد!
ربيعه گفت: درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟
سطيح اظهار داشت: سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مىكند كه مردم
حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.
پادشاه با وحشت پرسيد: اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفتياپس از آن؟
سطيح گفت: نه، پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربيعه پرسيد: آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافتيا منقطع مىشود!
گفت: نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مىشود!
پرسيد: سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مىرود؟
گفت: به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد.
پرسيد: آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟
گفت: نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسيد: به دست چه كسى؟گفت: به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى
مىشود.
پرسيد: آن پيغمبر از چه قبيلهاى خواهد بود؟
گفت: مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا
پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.
ربيعه پرسيد: مگر اين جهان پايانى دارد؟
گفت: آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و
نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.
ربيعه گفت: آيا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطيح پاسخ داد: آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.
پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير
گفتار«سطيح»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق
برآيد و به شاپور - پادشاه فارس - نامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را
در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين«حيره»را - كه در
نزديكى كوفه بوده - براى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد، و
نعمان بن منذر - فرمانرواى مشهور حيره - از فرزندان ربيعه بن نصر است.
و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مىكند و خلاصهاش اين است كه مىگويد: تبع
پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن
برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد.
مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است، مردم
روزها با تبع و لشكريانش جنگ مىكردند و چون شب مىشد براى تبع و لشكريانش به خاطر
اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مىفرستادند و بدين وسيله از آنها
پذيرايى مىكردند.
مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه
به نزد تبع رفته و بدو گفتند: فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين
تصميمانصراف حاصل نما، و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى
اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.
تبع پرسيد: چرا؟
گفتند: براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)
بيرون آيد، و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.
تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمىگويند و از روى علم و اطلاع و
خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مىگويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب
منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تاثير كرد.
و در پارهاى از روايات نيز آمده است كه رسول خدا(ص)فرمود: تبع را دشنام نگوييد
زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.
و در روايتى كه صدوق(ره)از امام صادق(ع)روايت كرده آن حضرت فرمود: تبع به اوس و
خزرج(ساكنان شهر مدينه)گفت: در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد، و من نيز
اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.
و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در
سرزمين حجاز مىزيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود، و از آيين يهود و ديگر
آيينهاى آن زمان پيروى نمىكرد و با بت پرستان مبارزه مىنمود، و از ذبيحه آنان
نمىخورد.
عامر بن ربيعه گويد: وقتى مرا ديد به من گفت: اى عامر من از رفتار قوم خود
بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز
مىگزاردند، و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او
را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مىدهم
كه او پيغمبر است، و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان.
عامر گفت: چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و
سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از
خدا كرد، و پاسخ سلامش را داد و فرمود: او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر
مىداشت.
و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مىداد و
انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء
عرب است كه در بلاغتبه وى مثل مىزنند، و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از
مردم و در بيابانها به سر مىبرد.
وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد
سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و
حكمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا
رفت. و رسول خدا دربارهاش مىفرمود:
«رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة»
[خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامتبه صورت يك امت تنها محشور مىگردد. ]
شيخ مفيد(ره)و ديگران روايت كردهاند كه وى در«سوق عكاظ»عربها را مخاطبقرار
داده و بدانها مىگفت:
«يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين احب اليه من
دين قد اظلكم زمانه و ادرككم اوانه، طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن ادركه
ففارقه».
[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مىخورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه
در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر
سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده، خوشا به حال كسى كه
صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند
و از وى كناره گيرد. ]
و بارها اتفاق افتاد كه رسول خدا(ص)از افراد قبيله«اياد»حالات قس بن ساعده و
سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مىشد، و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا
شنيده بودند براى آن حضرت نقل مىكردند.
و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خدا(ص)روايت كرده نقل
مىكند كه وى گفت: هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها
گردش مىكردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز
مىخواند، و چون از نمازش فراغتيافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟ پاسخ داد:
اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرس